عصر جمعه

عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است و چرا آب به گلدان نرسیده است؟ و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است؟ بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمشگته به کنعان نرسیده است؟ و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟

۱ نظر برای “عصر جمعه”

  1. مهدی اسماعیلی گفته:

    آفرین خیلی قشنگ بود. امیدوارم نوشته هایت روز به روز زیباتر شود.

نوشتن نظر