<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>

<channel>
	<title>مصطفی نوری</title>
	<atom:link href="http://mostafa.noori.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mostafa.noori.ir</link>
	<description>وبلاگ نویس کوچک</description>
	<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 19:29:43 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>۱</title>
		<link>http://mostafa.noori.ir/?p=58</link>
		<comments>http://mostafa.noori.ir/?p=58#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jun 2010 07:26:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[معما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafa.noori.ir/?p=58</guid>
		<description><![CDATA[آن چیست که شیرین است ولی مزه ندارد؟
سنگین است ولی وزن ندارد؟
توضیحات :
به همراه جواب، آدرس e-mailخود را بنویسید.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آن چیست که شیرین است ولی مزه ندارد؟<br />
سنگین است ولی وزن ندارد؟<br />
توضیحات :<br />
به همراه جواب، آدرس e-mailخود را بنویسید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafa.noori.ir/?feed=rss2&amp;p=58</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>گاوٍگاو</title>
		<link>http://mostafa.noori.ir/?p=55</link>
		<comments>http://mostafa.noori.ir/?p=55#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jun 2010 07:07:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[لطیفه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafa.noori.ir/?p=55</guid>
		<description><![CDATA[آقای گاو به نقاش : زبانم لال ، چرا منو شبیه گاو کشیدی؟
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آقای گاو به نقاش : زبانم لال ، چرا منو شبیه گاو کشیدی؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafa.noori.ir/?feed=rss2&amp;p=55</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>چشمه ی سحرآمیز</title>
		<link>http://mostafa.noori.ir/?p=50</link>
		<comments>http://mostafa.noori.ir/?p=50#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jun 2010 06:41:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafa.noori.ir/?p=50</guid>
		<description><![CDATA[روزی روزگاری  در یک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز، خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ای سحر آمیز رسید.
خرگوش می خواست از چشمه آب بنوشد که ناگهان زنبوری خود را به خرگوش رساند و به او گفت: از این چشمه آب ننوش. هر که از این [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزی روزگاری  در یک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز، خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ای سحر آمیز رسید.<br />
خرگوش می خواست از چشمه آب بنوشد که ناگهان زنبوری خود را به خرگوش رساند و به او گفت: از این چشمه آب ننوش. هر که از این آب بنوشد کوچک می شود. اما خرگوش به حرف زنبور گوش نکرد و از آب چشمه نوشید.  خرگوش به اندازه ی یک مورچه، کوچک شد. خرگوش خیلی ناراحت شد و از زنبور پرسید: حالا چکار کنم؟ خواهش می کنم به من کمک کن تا دوباره مثل قبل شوم . زنبورگفت: من به تو گفتم از این چشمه، آب نخور ولی تو توجه نکردی. خرگوش پرسید: حالا چه کار کنم؟ زنبورگفت : توباید به کوه جادو بروی تا راز چشمه را کشف کنی. خرگوش و زنبور رفتند و رفتند تا به کوه جادو رسیدند.<br />
خرگوش پرسید: حالا باید چکار کنم ؟<br />
زنبور گفت : تو باید جواب معمایی را که روی کوه جادو نوشته شده پیدا کنی.<br />
خرگوش شروع به خواندن معما کرد .<br />
 معمای اول این بود: آن چیست که گریه می کند اما چشم ندارد ؟<br />
خرگوش نشست و فکر کرد. ناگهان فریاد زد و گفت: فهمیدم، فهمیدم، آن ابر است ></p>
<p "> با گفتن این حرف خرگوش ، سنگی که معما روی آن نوشته شده بود کنار رفت و آنها داخل یک راهرو شدند ولی اتنهای راهرو هم بسته بود و معمای دیگری روی دیوار نوشته شده بود . معما این بود: آن چیست که جان ندارد ولی دنبال جاندار می گردد؟ خرگوش باز هم فکرکرد و گفت: فهمیدم تفنگ است. با گفتن جواب معما، سنگ دوم هم کنار رفت و غاری در برابر خرگوش ظاهر شد .زنبور به خرگوش گفت : تو باید به درون غار بروی . خرگوش به درون غار رفت و در آنجا چشمه ای دید که شبیه چشمه جادویی بود. زنبور به خرگوش گفت که تو باید از این آب بنوشی. خرگوش از آب چشمه نوشید و دوباره به شکل عادی خود برگشت و از زنبور تشکر کرد. خرگوش گفت: بله. من باید به تو اعتماد می کردم و چون مرا آگاه کرده بودی نباید از آب چشمه می نوشیدم . من یاد گرفتم که به نصیحت دلسوزانه بزرگتران توجه کنم و به حرف آنها اعتماد کنم تا دچار مشکلی نشوم . آری راز چشمه اعتماد بود .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafa.noori.ir/?feed=rss2&amp;p=50</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ریسمان شیطان</title>
		<link>http://mostafa.noori.ir/?p=36</link>
		<comments>http://mostafa.noori.ir/?p=36#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 18:27:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[تو ریسمان نمی خواهی !خودت به دنبال من می آیی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafa.noori.ir/?p=36</guid>
		<description><![CDATA[این داستان برای ذرب المثل (تو ریسمان نمی خاهی خودت به دنبال من می آیی)است.
بعداً چند داستان دیگر ازذرب المثل ها برایتان می نویسم.]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزی روزگاری مرد عالمی زندگی می کرد که دل و جانش از گناه و نافرمانی خداوند پاک پاک بود. برای همین حرف و عمل او برای مردم زمان خودش مثل چراغی در شب های تاریک این دنیا بود.<br />
مرد پاک شبی خوابی دید. خوابی که او را تکان داد و برای مردم روزگار خودش و روزگاران دیگر درس بزرگی شد. از این قرار که هیچ کس از حیله و نیرنگ شیطان در امان نیست. هرچند مردان بزرگ که زندگی شان را با نیکی و پاکی سپری می کنند.<br />
شب بود و دنیای اسرار آمیز خواب. مرد عالم در جایی خلوت که کمتر آدمی دیده می شد, شیطان را دید. او را شناخت. می دانست که شیطان کاری به جز فریب و به دام انداختن آدم ها ندادر. ولی از چیزهایی که در دستان شیطان دید غرق تعجب شد: شیطان چند ریسمان یا طناب در دست داشت. طنابها یک انازه نبودند. بعضی کوچک بودند و بعضی بزرگ. بعضی نازک بودند و بعضی ضخیم.<br />
مرد عالم جلو رفت و شیطان را صدا زد و گفت کجا می روی دشمن آدمیزاد؟<br />
چه کار داری؟<br />
می خواهم بدانم کجا می روی و آن طنابها را برای چه دست گرفته ای؟<br />
شیطان ایستاد و گفت از من نپرس که چه کاری دارم. چون بهتر از هر کس می دانی که من چه کار دارد. ولی این ریسمان ها برای کشیدن بندگان خدا به سوی راه من است.<br />
مرد عالم اشاره به ریسمان ها کرد و گفت چرا با هم فرق دارند؟<br />
چون آدمها با هم فرق دارند. بعضی ها به سختی با من همراه می شوند. این است که باید از طناب کلفت استفاده کنم. بعضی راحت تر دنبال من می آیند. برای همین طناب نازک تر برایشان آماده کرده ام.<br />
مرد عالم یک طناب بسیار ضخیم را نشان داد و گفت آن طناب مال کی است؟<br />
این طناب مال یکی از مردان بزرگ است. هرچه کردم نتوانستم او را با خود همراه کنم. می خواهم ببینم با این طناب می توانم او را به دنبال خودم بکشم یا نه؟مرد عالم پرسید حالا بگو ریسمان من کدام است؟<br />
شیطان گفت: تو ریسمان نمی خواهی خودت دنبال من می آیی!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafa.noori.ir/?feed=rss2&amp;p=36</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>پرّو</title>
		<link>http://mostafa.noori.ir/?p=34</link>
		<comments>http://mostafa.noori.ir/?p=34#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 12:29:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[لطیفه]]></category>

		<category><![CDATA[جک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafa.noori.ir/?p=34</guid>
		<description><![CDATA[اوّلی:من کم رو هستم یا پرّو؟
دوّمی:من میدانم که شما نیمرو هستید!!!!!!!!!!!!!!!!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اوّلی:من کم رو هستم یا پرّو؟<br />
دوّمی:من میدانم که شما نیمرو هستید!!!!!!!!!!!!!!!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafa.noori.ir/?feed=rss2&amp;p=34</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>جمله سازی</title>
		<link>http://mostafa.noori.ir/?p=33</link>
		<comments>http://mostafa.noori.ir/?p=33#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 12:19:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[لطیفه]]></category>

		<category><![CDATA[جک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafa.noori.ir/?p=33</guid>
		<description><![CDATA[معلم:باجوراب جمله بساز.
قلی:اگر لیوان نباشد،چه جور آب بخوریم!!!!!!!!!!!!!!!!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>معلم:باجوراب جمله بساز.<br />
قلی:اگر لیوان نباشد،چه جور آب بخوریم!!!!!!!!!!!!!!!!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafa.noori.ir/?feed=rss2&amp;p=33</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>دعوا</title>
		<link>http://mostafa.noori.ir/?p=31</link>
		<comments>http://mostafa.noori.ir/?p=31#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 12:03:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[لطیفه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafa.noori.ir/?p=31</guid>
		<description><![CDATA[یک سیر و پیاز باهم دعوا می کنند
سیر می گوید:هیف که سیرم وگرنه تو را می خوردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;">یک سیر و پیاز باهم دعوا می کنند</p>
<p style="text-align: center;">سیر می گوید:هیف که سیرم وگرنه تو را می خوردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!</p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafa.noori.ir/?feed=rss2&amp;p=31</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>غیبت امام زمان (عج)</title>
		<link>http://mostafa.noori.ir/?p=22</link>
		<comments>http://mostafa.noori.ir/?p=22#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Jan 2009 16:59:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[دینی]]></category>

		<category><![CDATA[سخنی از بزرگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafa.noori.ir/?p=22</guid>
		<description><![CDATA[این مطلب را از حاج آقای قرائتی آموختم. دوست دارم برای شما هم بنویسم.
می دانید چرا امام زمان غایب است؟
برای این که بدانیم چرا خدا امام زمان را غائب کرده است یک مثال می زنیم. فرض کنید که شهرداری برای یک خیابان چراغی قرار می‌دهد، و بچه ها با سنگ آن را می شکنند. شهرداری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این مطلب را از حاج آقای قرائتی آموختم. دوست دارم برای شما هم بنویسم.<br />
می دانید چرا امام زمان غایب است؟<br />
برای این که بدانیم چرا خدا امام زمان را غائب کرده است یک مثال می زنیم. فرض کنید که شهرداری برای یک خیابان چراغی قرار می‌دهد، و بچه ها با سنگ آن را می شکنند. شهرداری این چراغ را عوض می کند و چراغ دوم را می گذارد. باز هم بچه ها آن را با سنگ می شکنند. همین طور ادامه می یابد و هر بار که شهرداری چراغ را عوض می کند بچه های بازیگوش آن را می شکنند. تا ۱۱ چراغ. اگر شما به جای شهرداری باشید باز هم چراغ دوازدهم را نصب می کنید؟ خدا هم همین طور عمل کرده است. برای هدایت مردم ۱۱ امام بعد از پیامبر فرستاد. اما مردم ناسپاس قدر این امامان را ندانستند و آنان را شهید کردند. خدای بزرگ امام دوازدهم را در اختیار مردم نمی گذارد تا مردم او را شهید نکنند و قدر او را بدانند . هر گاه مردم آمادگی لازم را برای ظهور امام زمان پیدا کردند خدا هم او را ظاهر می کند . </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafa.noori.ir/?feed=rss2&amp;p=22</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>عصر جمعه</title>
		<link>http://mostafa.noori.ir/?p=20</link>
		<comments>http://mostafa.noori.ir/?p=20#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Jan 2009 16:57:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafa.noori.ir/?p=20</guid>
		<description><![CDATA[عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است و چرا آب به گلدان نرسیده است؟ و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است؟ بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمشگته به کنعان نرسیده است؟ و چرا کلبه احزان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است و چرا آب به گلدان نرسیده است؟ و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است؟ بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمشگته به کنعان نرسیده است؟ و چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafa.noori.ir/?feed=rss2&amp;p=20</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>مداد نجار</title>
		<link>http://mostafa.noori.ir/?p=15</link>
		<comments>http://mostafa.noori.ir/?p=15#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Jan 2009 15:33:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مصطفی</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[لطیفه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mostafa.noori.ir/?p=15</guid>
		<description><![CDATA[یک نجار پشت گوشش خیار گذاشته بود. از او پرسیدند چرا پشت گوشت خیار گذاشته ای ؟ گفت : عجب پس آن چیزی که نمک زدم و خوردم مدادم بود!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یک نجار پشت گوشش خیار گذاشته بود. از او پرسیدند چرا پشت گوشت خیار گذاشته ای ؟ گفت : عجب پس آن چیزی که نمک زدم و خوردم مدادم بود!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mostafa.noori.ir/?feed=rss2&amp;p=15</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
