رفتم به طرف میگم تخم مرغ داری؟میگه می خوای غذا درست کنی؟میگم پ ن پ می خوام روشون بخابم تا جوجه شن بفهمم مادر بودن چه حسی داره!
مصطفی نوری
وبلاگ نویس کوچک
خرما وخرما
مرد تنگدتی نزد رسول خدا(ص)رفت واز او صدقه خواست.پیامبر دستور داد به او خرمایی بدهند.مرد نگاهی به خرما انداخت وباخود گفت:چه اندک!وآن را نپذیرفت.
پس از مدّتی فقیر دیگری آمد ودرخواست صدقه کرد.رسول خدا دستور داد که به او خرمایی بدهند. فقیر خرما را گرفت و خوشحال شد.او گفت:
سبحان الله!خرمایی ازدست رسول خدا.
پیامبر دستور دادچهل دینار به او بدهند واین پاداشی به خاطرشکر گزاری او بود.
منبع:کتاب عابد ودینارها-انتشارات کتاب های بنفشه.
آب وجارو کرده اند
کوچه های مکه را
بوی گل پیچیده است
در تمام کوچه ها
**************
هر کجا گسترده اند
پیش پایش آسمان
فرش راهش می شود
آفتاب مهربان
**************
می رسد مردی ز راه
باصدایی آشنا
با دلش پل می زند
بین انسان وخدا
**************
باصدای روشنش
شب به پایان می رسد
در بیابان های خشک
بوی باران می رسد
تقویم
آیا میدانید که بابلی هااوّلین کسانی بودند که توانستندسال را تشخیس دهند.بعد هم مصری ها تقویم دقیق تری به وجود آوردند.
زندگی مردم مصر به رود نیل وابسته بود.چون با آب آن کشاورزی می کردند.رود نیل گاهی آن قدر بالا می آمد که دیگر نمی توانستندبا آن کشاورزی کنند.باید صبر می کردند تا رود نیل کم آب شود.کاهنان مصری خوب که دقّت کردند،فهمیدند که پیش از این که نیل طغیان کند پر نور ترین ستاره هم در آسمان دیده می شود.بعد دیگر دیده نمی شود تا دوباره آب نیل بالا بیاید.فاصله ی بین دو بار دیده شدن این ستاره را یک سال نامیدند.این سال را به ۳۶۵روز تقسیم کردند.درحدود شش هزارسالم پیش این اتّفاق افتاد.زمان بالا آمدن نیل اوّل پاییز بود.
بعضی ها میگویند اوّلین تقویم ها،برروی درخت های بی چاره نوشته می شده اند.آدم های اوّلیّه،غروب آفتاب بایک جسم تیز،خط کلفتی روی تنه درخت می کشیدند.یعنی یک روز گذشت!خوش به حال درخت های امروزی!
بی شمشیر
بین ما وآن ها که با پیامبر اسلام بودند جنگ بود. اما دو لشکر در حال استراحت بودند.
من مإمور دیدبانی از لشکر دشمن بودم . آدم نترسی بودم. به خاطر همین این مإموریت را برعهده من گذاشته بودند. اما در حال سرکشی, چیزی دیدم که هیچ باورم نمی شد. اول به نظرم آمد که یک نفر بر تپه ای زیر درختی استراحت می کند.
اطرافش هیچ کس نبود. از این بهتر نمی شد. خیلی را حت می توانستم جلو بروم و کارش را تمام کنم. یک مرگ راحت آنهم در خواب.
اول اطراف را پاییدم . عجیب بود که از لشکر آنها هم کسی نبود.
آهسته و بی صدا جلو رفتم.
کمی نزدیک تر که شدم به نظرم آمد که او یک مرد عادی نیست. به نظرم آمد که از فرماندهان جنگ است.
چقدر خوشحال و شاد شدم . بازهم جلوتر رفتم در اطراف هیچ خبری از لشکریان آنها نبود. اما از چیزی که د رچند قدمی ام دیدم مو به تنم راست شد. او خود محمد ص بود. فرمانده کل آنها! …
حالا راحت می توانستم او را از میان بردارم. خیلی خوشحال شدم. فرصتی از این بهتر نبود که قبیله ام را شاد کنم. آرام آرام به او نزدیک شدم. به سرعت شمشیر را از غلاف در آوردم و روی گردنش گذاشتم. درست بالای سرش ایستاده بوم فریا زدم: محمد تو هستی؟
پیامبر خدا چشم باز کرد و مرا بالای سرش دید. گفت: بله. من هستم.
نوک شمشیر را روی گردنش گذاشتم شمشیرم برق زد و من خنده ی پیروزمندانه ای سر دادم. گفتم حالاست که صدایش بلرزد. اما محمد هرگز نترسیده بود. محکم فریاد زدم: حالا چه کسی می تواند تو را از دست من نجات دهد؟
محمد با خونسردی گفت: خدا.
سه بار این را از او پرسیدم. اما او هر سه بار گفت: خداوند بهترین یاری دهندگان است.
من هر بار خشمگین تر شدم. دیگر از خشم می سوختم.صدایم می لرزید. فریاد زدم: الان به تو نشان خواهم داد.
یک قدم عقب رفتم تا ضربه ی خود را قویتر بر او فرود آورم. پایم به سنگی خورد و محکم به زمین خوردم. شمشیر هم از دستم افتاد.
محمد به سرعت از جا برخاست و شمشیرش را برداشت. بالای سرم ایستاد و گفت: حالا چه کسی میتواند تو را از دست من نجات دهد؟
اینجا بود که به خدای محمد ایمان آوردم. نه به خاطر شمشیرش. من آدم نترسی بودم. از شمشیرش نمی ترسیدم. اما میدیدم که او به جای شمشیر بر خدایش تکیه کرده است. در جوابش گفتم خداوند.
محمد لبخند زد و شمشیرش را به درخت تکیه داد. دلم آرام گرفت.
حالا تعدادی از سپاهیان مسلمان که برای کاری رفته بودند پیداشان شد. دوان دوان می آمدند. آنها هراسان و لرزان بودند … مرتب سوال می کردند : ای پیامبر خدا چه شده؟
صدایشان می لرزید و معلوم بود که خیلی محمد را دوست دارند.
پیامبر لبخند میزد و من قصه ی خودم را برا آنها تعریف کردم.
۱
آن چیست که شیرین است ولی مزه ندارد؟
سنگین است ولی وزن ندارد؟
توضیحات :
به همراه جواب، آدرس e-mailخود را بنویسید.
چشمه ی سحرآمیز
روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ خرگوش کنجکاوی زندگی می کرد. یک روز، خرگوش کنجکاو درحال دویدن و بازی کردن بود که به چشمه ای سحر آمیز رسید.
خرگوش می خواست از چشمه آب بنوشد که ناگهان زنبوری خود را به خرگوش رساند و به او گفت: از این چشمه آب ننوش. هر که از این آب بنوشد کوچک می شود. اما خرگوش به حرف زنبور گوش نکرد و از آب چشمه نوشید. خرگوش به اندازه ی یک مورچه، کوچک شد. خرگوش خیلی ناراحت شد و از زنبور پرسید: حالا چکار کنم؟ خواهش می کنم به من کمک کن تا دوباره مثل قبل شوم . زنبورگفت: من به تو گفتم از این چشمه، آب نخور ولی تو توجه نکردی. خرگوش پرسید: حالا چه کار کنم؟ زنبورگفت : توباید به کوه جادو بروی تا راز چشمه را کشف کنی. خرگوش و زنبور رفتند و رفتند تا به کوه جادو رسیدند.
خرگوش پرسید: حالا باید چکار کنم ؟
زنبور گفت : تو باید جواب معمایی را که روی کوه جادو نوشته شده پیدا کنی.
خرگوش شروع به خواندن معما کرد .
معمای اول این بود: آن چیست که گریه می کند اما چشم ندارد ؟
خرگوش نشست و فکر کرد. ناگهان فریاد زد و گفت: فهمیدم، فهمیدم، آن ابر است >
با گفتن این حرف خرگوش ، سنگی که معما روی آن نوشته شده بود کنار رفت و آنها داخل یک راهرو شدند ولی اتنهای راهرو هم بسته بود و معمای دیگری روی دیوار نوشته شده بود . معما این بود: آن چیست که جان ندارد ولی دنبال جاندار می گردد؟ خرگوش باز هم فکرکرد و گفت: فهمیدم تفنگ است. با گفتن جواب معما، سنگ دوم هم کنار رفت و غاری در برابر خرگوش ظاهر شد .زنبور به خرگوش گفت : تو باید به درون غار بروی . خرگوش به درون غار رفت و در آنجا چشمه ای دید که شبیه چشمه جادویی بود. زنبور به خرگوش گفت که تو باید از این آب بنوشی. خرگوش از آب چشمه نوشید و دوباره به شکل عادی خود برگشت و از زنبور تشکر کرد. خرگوش گفت: بله. من باید به تو اعتماد می کردم و چون مرا آگاه کرده بودی نباید از آب چشمه می نوشیدم . من یاد گرفتم که به نصیحت دلسوزانه بزرگتران توجه کنم و به حرف آنها اعتماد کنم تا دچار مشکلی نشوم . آری راز چشمه اعتماد بود .